مثلا من وقتی بچه بودم وقتی توی خیابون راه میرفتم سر هر پیچ خیابون یا گوشه خیابون چشمم به دنبال این بود که مثلا بابام از سرکار برسه یا مامانم بیاد و ما رو سوپرایز بکنه... وقتی بزرگتر شدم و رفتم دانشگاه مثل شاید خیلی از دخترهایی دیگه چشمم دنبال این بود که مثلا فلانی رو که من ازش خوشم میاد و فکر میکنم اونم از من خوشش میاد رو تو خیابون ببینم.... ولی این جمعه گذشته متوجه شدم که الان من ماهاست که وقتی از خیابون اصلیه کنار خونه رد میشم همش چشمم دنبال پسرک پرتغال فروشه... پسرک پرتغال فروش پسری هست تقریبا ۱۸ یا ۱۹ساله با پوستی سبزه که روزهای جمعه میاد کنار خیابون بسته های بزرگ پرتغال و جعبه های میوه فصل میفروشه. من خرید کردن از پسرک پرتغال فروش خجالتی رو دوست دارم چون دلم میخواد که میوه هاش رو زودتر تموم بکنه و بتونه زودتر بره خونه.
بهرحال این روزها که دیگر نگران دیدن یا ندیدن مادرم سر پیچ خیابون نیستم... و حتی منتظر دیدن پسر همکلاسی... نگران پسرک پرتغال فروشی هستم که الان ۲ هفته هست غیبت خورده و من هیچ وقت در زندگیم فکر نمیکردم که روزی چشمم در خیابون با نگرانی به دنبال پسرک پرتغال فروش باشه.
بچه تر که بودم دلم میخواست بزرگ بشم ولی مثلا جوون بمونم ولی این روزها احساس میکنم که تجربیات و احساسات ادم توی هر سنی قشنگن و ارزشمند چون بهت این امکان رو میدن که به زندگی و دنیای اطرافت با یک دید تازه نگاه کنی.
دکلمه ای هست که خسرو شکیبایی یکی از شعرهای علی صالحی رو دکلمه میکنه. این دکلمه به طرز عجیبی به من ارامش میده.
احساس میکنم که به حریم دیگری تجاوز کردن.... اینکه با اب و تاب از اینکه چنین پوشیدن و چنان کردن و تمام شب چشم عروس بیچاره به دنباشون بوده چون شبه عروسی بودن بدم می اید.
مگر نه اینکه اسمش عروسیست.... یعنی روز عروس خانوم....
زندگیم شده اینکه از روز اول هفته منتظر اخر هفته باشم و اخر هفته هم از خستگی و بی حالی هی خواب الود باشم و دور خودم بچرخم. اینکه هر روز ایمیلم رو چک کنم ببینم از دانشگاه دندانپزشکی برام ایمیلی اومده. ببینم ایا به انداره کافی مدارک من خوب بودن که قابل مقایسه و رقابت با بقیه اونایی که پذیرش فرستادن باشه.
بعضی اوقات از این زندگی ماشینی خسته میشم. از خودم که زندگیم رو به این رقابتهای کاری و درسی باختم خسته میشم. از اینکه این روزها همه چی مدرک شده خسته میشم. از اینکه زندگی شده همش سگ دو زدن خسته میشم.
مثلا من جون خودم به پولی هم که میسازم نیاز چندانی ندارم حالا چندر غازی که من میسازم هم نباشه خوب کمتر پس انداز میکنیم. بعد میشینم فکر میکنم خوب من که میدونم اگر تو خونه بشینم دیوانه میشم پس باز این کار بهتر ازتو خونه نشستنه .
البته تا حرفی هم میزنی بقیه میگن خوب چیکار میخواد بکنی؟ خوب واقعا من چیکار میخوام بکنم؟؟؟
راستش از اول که این وبلاگ رو ساختم دوست داشتم که یه جایی باشه دور از زندگی روزمره.. وبلاگی که نه توش عیدها و مناسبت ها ثبت میشه نه تاریخها و اتفاقات مهم زندگی شخصی خودم.. فقط گاه گاهی اگر دلم بخواد که چیزی بگم جایی هست برای اینکه خودم رو بیان کنم.
این روزها وبلاگهای زیادی رمز دار شدن و زیاد خوندم که نویسنده ها ناراحت از اینن که اطرافیانشون ( فامیل.. دوست.. همکار) خواسته یا ناخواسته وبلاگشون رو پیدا کردن. یه چیزی این وسط فکر من رو مشغول کرده و اون اینکه اگر من روزی ناخواسته وبلاگ دوست خیلی نزدیکی یا فامیل نزدیک رو بدون اینکه اون ادم بدونه پیدا کنم ایا بهش میگم؟ یا میخونمش بدون اینکه اصلا به روش بیارم؟ نمیدونم ایا این کنترل رو روی کنجکاوی (فضولی) خودم دارم که نوشته های اشنایی رو بدلیل اینکه نمیدونه و شاید اگر بفهمه معذب بشه نخونم؟
بعضی اوقات انتظار اینکه بقیه فهمیده و باشعور باشن و به ازادی و خواسته های ادم احترام بذارن خیلی اسونه ولی وقتی خودت بخوای به این مدل با بقیه برخورد کنی شاید سخت باشه.
* چون برای این سوال جوابی ندارم گفتم شاید بقیه به این مسئله فکر کرده باشن و نظری داشته باشن.
در واقع حق انتخاب رو خودت از خودت میگیری. انقدر قاطی احساساتت میشی که اصلا جایی برای هیچ چیز دیگه ای نمیزاری. چشمات رو به روی بدیها میبندی و هر چی خوبی هست رو بزرگتر از اونچه که هست میبینی.
ولی روزی که به هر دلیلی حالا چه از روی عقل چه از روی اجبار اون ارتباط تموم میشه تازه متوجه میشی چقدر ناراحت بودی. چقدر در عذاب بودی. چقدر این مدت خرد شدی و شکستی... ولی خوب یه چیز خیلی خوب هست اینکه بعد از مدتها واقعا متوجه میشی ارامش واقعی چیه. ارامشی بدون هیچ نگرانی بدون هیچ ترس.... اونوقت که تازه متوجه میشی چقدر خوشبختی که دوباره این نعمت رو بدست اوردی که با ارامش بشینی اهنگ گوش کنی کتاب بخونی و هر از چندگاهی از روی خوشبختی به زندگی لبخند بزنی...
از کتاب فروشی که میام بیرون تا ماشین تقریبا میدوم واسه اینکه باد رو با شدت بیشتری رو صورتم احساس کنم.
وقتی میشینم تو ماشین احساس میکنم بعضی اوقات انقدر زندگی قشنگ و دوست داشتنی میشه که دلم براش غنج میره..... اونجوری که دلم میخواد محکم بغلش کنم....
