تبليغاتX
سرخی خانم

سرخی خانم

دارم با بابام تلفنی صحبت میکنم طبق معمول نگرانه خواهرم روشنه و همش سفارش میکنه. میگه فلانی گفته تو اگر پدر خوبی بودی بچه هات رو نمی فرستادی برن اون ور دنیا.. بعد یه دفعه بغضش میترکه و میزنه زیر گریه... من تمام احساساتم رو چه خوشحالی چه غم با گریه بیان میکنم ولی من یک زنم... گریه یک مرد واقعا دردناکه. اون گریه میکنه... من گریه میکنم... بابام میگه نگران من نباش من اگر ناراحتم چون نگران شما هستم... منم دقیقا برعکس همین حرف رو به بابام میزنم.

من و روشن رو بابام بزرگ کرد. بابام اصلا عادت به بی احترامی و کوچیک کردن ما نداشت... من خودم بارها دیدم توی فامیل و دوستان پدرهایی رو که جلوی بقیه بچه هاشون رو کوچیک کردن چه با رفتارشون چه با مدل حرف زدنشون حتی گاهی با کلماتی مثل احمق و بیشعور و بی لیاقت. بابای من اهل این حرفها نبود... البته که بعضی اوقات با نصیحتها و توضیحاتش من رو خسته میکرد ولی همیشه جوری باهامون رفتار میکرد که از اینکه به بقیه به عنوان پدرمون معرفیش کنیم مفتخر بودیم.

بیشتر روزهای جمعه یا وقتمون به گشتن تو اطراف شهر میگشت و میون چیدن و بدو بدو و بازی کردن یا اینکه غروب میرفتم سینما. کلی چیپس و پفک میگرفتیم و تا قبل از اینکه فیلم شروع بشه من و روشن همشون رو تموم میکردیم.

بابام روزی که برای اولین بار از پشت تلفن با رئوف صحبت کرد ( بابام و رئوف تاحال از نزدیک همدیگرو ندیدن) با اینکه میدونم خیلی خیلی نگران اینده من بود.. به رئوف گفت من به انتخاب سرخی خانم اطمینان دارم و مطمئنم که بهترین رو انتخاب کرده. روزی که بهم حرف مهریه رو زد وقتی بهش گفتم من باور به مهریه ندارم و من زن رئوف نشدم که نیازهای مالی من رو براورده کنه بلکه زنش شدم که نیازهای احساسی من رو براورده کنه و همراه خوبی برام باشه با اینکه پدرم بیشتر از ۵۰ سال توی اون مملکت با این باورها و طرز فکر بزرگ شده به باورهای من احترام گذاشت و دیگه در موردش حرف نزد. برای منی که از سن پایین توی اینجا بزرگ شدم گفتن این حرفها اسونه ولی برای پدرم که تمام زندگیش با این باورها بزرگ شده و این باورها شدن تار و پود وجودش قبولش مطمئنن اسون نیست. وقتی میشنوم از پدرهای دیگه که سر مهریه به دخترشون میگن شما دخالت نکن این مسئله به شما ربطی نداره بیشتر درک میکنم که چقدر بابام به خواسته و باورهام احترام میزاره.

البته بحث مهریه یه بحث کاملا جداست. من باور دارم جایی که یک زن هیچ حق و حقوقی نداره تنها بیمه شاید مهریه باشه. بهرحال بحث من مهریه نیست اینجا و فقط باور شخصیم رو گفتم.

من از بابام ممنونم که انقدر برام ارزش قائل بوده و بهم احترام گذاشته که از بچگی بهم یاد داده که در مورد اتفاقات دور و برم حق نظر دادن داشته باشم و هیچ وقت جوری باهام رفتار نکرده که  نشون دهنده این باشه که من توانایی تصمیم گرفتن برای شرایط خودم رو ندارم. به نظر من اولین عشق ( به معنای دوست داشتن واقعی ) یک دختر پدرش هست اگر این تجربه دوست داشتنه عمیق همراه با صداقت و اعتماد و اطمینان باشه اون دختر توی دوران بزرگسالیش خیلی بهتر برای زندگیش مخصوصا انتخاب همسرش میتونه تصمیم گیری بکنه.

نوشتم که یادم باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:55  توسط سرخی خانم  | 

بهار خانم هم داره کم کم با ناز و کرشمه  نزدیک میشه. من عاشق بهارم... این موقع سال با تمام وجودم خوشحالم انگار که روح و جسم منم با بهار تازه میشه.

امسال اولین سالی هست که برای عید خونه خودم هستم. با کمک رئوف سبزهام رو گذاشتم البته ماشهام هنوز کچل هستن با اینکه الان دو روز و دو شب هست که جلوی چراغ مطالعه گذاشتیمش... سنبل ها هم هنوز غنچه هستن... دیشب هم من و رئوف با هم شیرینی پختیم که بیشتر شبیه کیک شد تا شیرینی خشک ( ولی مزه اش خوبه).... بقیه وسایل هفت سین رو هم دارم. خلاصه که سفره ما هم کم کم داره اماده میشه. فقط امیدوارم تا ساعت عید سبزه هامون درست بشن. به رئوف میگفتم اگر درست نشه سر سفره نه تنها یکی نه تنها دو تا بلکه سه تا سبزه کچل داریم.

راستش امسال در کل سال خوبی برام بود. سال ۹۰ روزهای خیلی خوب و روزهای خیلی سختی برای ما داشت ولی فکر میکنم بیشتر از هر چیزی باعث شد که من و رئوف هر دو رشد کنیم و پایه های ازدواجمون رو محکمتر کنیم.

برای تمام دوستهای مهربونی که لطف میکنن به من سر میزنن با حرفهای قشنگشون به من امید میدن  ارومم میکنن خوشحالم میکنن و همیشه همراهم هستن بهترین ها رو ارزو میکنم. امیدوارم که همیشه لبتون خندون و دلتون شاد باشه. امیدوارم که سال جدید بهترین ها رو براتون به ارمغان بیاره مخصوصا سلامتی و ارامش و شادی.

امیدوارم که سال ۱۳۹۱ برای همه سالی باشه پر برکت و پربار.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 9:43  توسط سرخی خانم  | 

امشب وقتی از بیرون اومدیم به رئوف گفتم بیا یکم اهنگ گوش کنیم برای روح و روانمون خوبه. رئوف گفت اتفاقا برات یه سوپرایز دارم. از اونجایی که میدونه من چقدر اهنگهای داریوش رو دوست دارم البوم جدیدش (انسان) رو برام خریده بود.

نمیدونم تو صدای داریوش چی هست ولی به طرز عجیبی قلبم رو میلرزونه. البته من لذت بردن از موسیقی رو مدیون مامان بابام هستن... خونه ما همیشه پر از صدای موسیقی بوده و هست. تقریبا یکسال پیش بود که با رئوف رفتیم کنسرت داریوش. اولین اهنگی که خوند اهنگ خونه بود... انقدر این اهنگ رو قشنگ اجرا کرد که وقتی برگشتم به رئوف نگاه کردم دیدم رئوف هم داره گریه میکنه. من خودم سال اولی که اومده بودم  اینجا یه روز تصادفا این اهنگ رو برای اولین بار تو یکی از نوارهای خونه پیدا کردم دیگه کارم شده بود بشینم این اهنگ رو گوش کنم و زار زار گریه کنم. به نظر من ادم وقتی مهاجرت میکنه میشه مثل باد... دیگه به هیچ جا تعلق نداره...

 پ.ن: دیگه دوست ندارم رمزی بنویسم.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 11:2  توسط سرخی خانم  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 10:30  توسط سرخی خانم  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 0:31  توسط سرخی خانم  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 9:17  توسط سرخی خانم 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 11:48  توسط سرخی خانم 

  من باور دارم که ادمها برداشتشون و انتظارشون از زندگی و دنیا اطراف در مقطع های مختلف زندگی براساس تجربه هاشون در اون زمان تغییر میکنه.

مثلا من وقتی بچه بودم وقتی توی خیابون راه میرفتم سر هر پیچ خیابون یا گوشه خیابون چشمم به دنبال این بود که مثلا بابام از سرکار برسه یا مامانم بیاد و ما رو سوپرایز بکنه... وقتی بزرگتر شدم و رفتم دانشگاه مثل شاید خیلی از دخترهایی دیگه چشمم دنبال این بود که مثلا فلانی رو که من ازش خوشم میاد و فکر میکنم اونم از من خوشش میاد رو تو خیابون ببینم.... ولی این جمعه گذشته متوجه شدم که الان من ماهاست که وقتی از خیابون اصلیه کنار خونه رد میشم همش چشمم دنبال پسرک پرتغال فروشه... پسرک پرتغال فروش پسری هست تقریبا  ۱۸ یا ۱۹ساله با پوستی سبزه که روزهای جمعه میاد کنار خیابون بسته های بزرگ پرتغال و جعبه های میوه فصل میفروشه. من خرید کردن از پسرک پرتغال فروش خجالتی رو دوست دارم چون دلم میخواد که میوه هاش رو زودتر تموم بکنه و بتونه زودتر بره خونه.

بهرحال این روزها که دیگر نگران دیدن یا ندیدن مادرم سر پیچ خیابون نیستم... و حتی منتظر دیدن پسر همکلاسی... نگران پسرک پرتغال فروشی هستم که الان ۲ هفته هست غیبت خورده و من هیچ وقت در زندگیم فکر نمیکردم که روزی چشمم در خیابون با نگرانی به دنبال پسرک پرتغال فروش باشه.

بچه تر که بودم دلم میخواست بزرگ بشم ولی مثلا جوون بمونم ولی این روزها احساس میکنم که تجربیات و احساسات ادم توی هر سنی قشنگن و ارزشمند چون بهت این امکان رو میدن که به زندگی و دنیای اطرافت با یک دید تازه نگاه کنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 5:50  توسط سرخی خانم 

  من از وقتی دختر بچه ای ۷ ۸ ساله بودم عاشق فیلمهای خسرو شکیبایی بودم. هر فیلم جدیدی که بازی میکرد حتما باید بابام من و روشن رو میبرد که فیلمش رو ببینم. به نظر من یکی از ادمهایی بود که رفتنش خیلی زود بود و واقعا حیف شد. من همیشه عاشق طرز حرف زدنش و صداش بودم.. البته بازیش هم حرف نداشت. یکی از هنرپیشه هایی بود که دیگه هیچکی نمیتونه جاش رو بگیره. 

 دکلمه ای هست که خسرو شکیبایی یکی از شعرهای علی صالحی رو دکلمه میکنه. این دکلمه به طرز عجیبی به من ارامش میده.


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 10:20  توسط سرخی خانم 

از خانومهایی که روز عروسی دیگران گل سفید و تاج و تور حتی تور کوتاه فانتزی به سرشون میزنن و لباس سفید و نباتی و شیری.... هر رنگی تو مایه سفید میپوشن خوشم نمی اید.

احساس میکنم که  به حریم دیگری تجاوز کردن.... اینکه با اب و تاب از اینکه چنین پوشیدن و چنان کردن و تمام شب چشم عروس بیچاره به دنباشون بوده چون شبه عروسی بودن بدم می اید.

مگر نه اینکه اسمش عروسیست.... یعنی روز عروس خانوم....

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 22:20  توسط سرخی خانم