تبليغاتX
سرخی خانم

سرخی خانم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 0:31  توسط سرخی خانم  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 9:17  توسط سرخی خانم 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 11:48  توسط سرخی خانم 

  من باور دارم که ادمها برداشتشون و انتظارشون از زندگی و دنیا اطراف در مقطع های مختلف زندگی براساس تجربه هاشون در اون زمان تغییر میکنه.

مثلا من وقتی بچه بودم وقتی توی خیابون راه میرفتم سر هر پیچ خیابون یا گوشه خیابون چشمم به دنبال این بود که مثلا بابام از سرکار برسه یا مامانم بیاد و ما رو سوپرایز بکنه... وقتی بزرگتر شدم و رفتم دانشگاه مثل شاید خیلی از دخترهایی دیگه چشمم دنبال این بود که مثلا فلانی رو که من ازش خوشم میاد و فکر میکنم اونم از من خوشش میاد رو تو خیابون ببینم.... ولی این جمعه گذشته متوجه شدم که الان من ماهاست که وقتی از خیابون اصلیه کنار خونه رد میشم همش چشمم دنبال پسرک پرتغال فروشه... پسرک پرتغال فروش پسری هست تقریبا  ۱۸ یا ۱۹ساله با پوستی سبزه که روزهای جمعه میاد کنار خیابون بسته های بزرگ پرتغال و جعبه های میوه فصل میفروشه. من خرید کردن از پسرک پرتغال فروش خجالتی رو دوست دارم چون دلم میخواد که میوه هاش رو زودتر تموم بکنه و بتونه زودتر بره خونه.

بهرحال این روزها که دیگر نگران دیدن یا ندیدن مادرم سر پیچ خیابون نیستم... و حتی منتظر دیدن پسر همکلاسی... نگران پسرک پرتغال فروشی هستم که الان ۲ هفته هست غیبت خورده و من هیچ وقت در زندگیم فکر نمیکردم که روزی چشمم در خیابون با نگرانی به دنبال پسرک پرتغال فروش باشه.

بچه تر که بودم دلم میخواست بزرگ بشم ولی مثلا جوون بمونم ولی این روزها احساس میکنم که تجربیات و احساسات ادم توی هر سنی قشنگن و ارزشمند چون بهت این امکان رو میدن که به زندگی و دنیای اطرافت با یک دید تازه نگاه کنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 5:50  توسط سرخی خانم 

  من از وقتی دختر بچه ای ۷ ۸ ساله بودم عاشق فیلمهای خسرو شکیبایی بودم. هر فیلم جدیدی که بازی میکرد حتما باید بابام من و روشن رو میبرد که فیلمش رو ببینم. به نظر من یکی از ادمهایی بود که رفتنش خیلی زود بود و واقعا حیف شد. من همیشه عاشق طرز حرف زدنش و صداش بودم.. البته بازیش هم حرف نداشت. یکی از هنرپیشه هایی بود که دیگه هیچکی نمیتونه جاش رو بگیره. 

 دکلمه ای هست که خسرو شکیبایی یکی از شعرهای علی صالحی رو دکلمه میکنه. این دکلمه به طرز عجیبی به من ارامش میده.


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 10:20  توسط سرخی خانم 

از خانومهایی که روز عروسی دیگران گل سفید و تاج و تور حتی تور کوتاه فانتزی به سرشون میزنن و لباس سفید و نباتی و شیری.... هر رنگی تو مایه سفید میپوشن خوشم نمی اید.

احساس میکنم که  به حریم دیگری تجاوز کردن.... اینکه با اب و تاب از اینکه چنین پوشیدن و چنان کردن و تمام شب چشم عروس بیچاره به دنباشون بوده چون شبه عروسی بودن بدم می اید.

مگر نه اینکه اسمش عروسیست.... یعنی روز عروس خانوم....

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 22:20  توسط سرخی خانم 

تازگیها احساس میکنم که خیلی بیهوده روزهام رو شب میکنم. چند روز پیش همکارم سرکار میگفت ما تمام روزهامون رو با خستگی سپری میکنیم. دیدم راست میگه واقعا چرا؟؟ چرا زندگی شده که صبح زود پا شدن بدو بدو اماده شدن که سروقت سرکار باشی مبادا دیر برسی بعد هم کارهای تکراری رو پشت سر هم تکرار کنی و اون وسط به حرفهای بی سرو ته رئیست که پر از دروغ و پز الکی هم هست گوش بکنی و هی خون خونت رو بخوره که اخه من اینجا چه غلطی میکنم؟

زندگیم شده اینکه از روز اول هفته منتظر اخر هفته باشم و اخر هفته هم از خستگی و بی حالی هی خواب الود باشم و دور خودم بچرخم. اینکه هر روز ایمیلم رو چک کنم ببینم از دانشگاه دندانپزشکی برام ایمیلی اومده. ببینم ایا به انداره کافی مدارک من خوب بودن که قابل مقایسه و رقابت با بقیه اونایی که پذیرش فرستادن باشه.

بعضی اوقات از این زندگی ماشینی خسته میشم. از خودم که زندگیم رو به این رقابتهای کاری و درسی باختم خسته میشم. از اینکه این روزها همه چی مدرک شده خسته میشم. از اینکه زندگی شده همش سگ دو زدن خسته میشم.

مثلا من جون خودم به پولی هم که میسازم نیاز چندانی ندارم حالا چندر غازی که من میسازم هم نباشه خوب کمتر پس انداز میکنیم. بعد میشینم فکر میکنم خوب من که میدونم اگر تو خونه بشینم دیوانه میشم پس باز این کار بهتر ازتو خونه نشستنه .

البته تا حرفی هم میزنی بقیه میگن خوب چیکار میخواد بکنی؟ خوب واقعا من چیکار میخوام بکنم؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 7:22  توسط سرخی خانم 

سلام

راستش از اول که این وبلاگ رو ساختم دوست داشتم که یه جایی باشه دور از زندگی روزمره.. وبلاگی که نه توش عیدها و مناسبت ها ثبت میشه نه تاریخها و اتفاقات مهم زندگی شخصی خودم.. فقط گاه گاهی اگر دلم بخواد که چیزی بگم جایی هست برای اینکه خودم رو بیان کنم.

این روزها وبلاگهای زیادی رمز دار شدن و زیاد خوندم که نویسنده ها ناراحت از اینن که اطرافیانشون ( فامیل..  دوست.. همکار) خواسته یا ناخواسته وبلاگشون رو پیدا کردن. یه چیزی این وسط فکر من رو مشغول کرده و اون اینکه اگر من روزی ناخواسته وبلاگ دوست خیلی نزدیکی یا فامیل نزدیک رو بدون اینکه اون ادم بدونه پیدا کنم ایا بهش میگم؟ یا میخونمش بدون اینکه اصلا به روش بیارم؟ نمیدونم ایا این کنترل رو روی کنجکاوی (فضولی) خودم دارم که نوشته های اشنایی رو بدلیل اینکه نمیدونه و شاید اگر بفهمه معذب بشه نخونم؟

بعضی اوقات انتظار اینکه بقیه فهمیده و باشعور باشن و به ازادی و خواسته های ادم احترام بذارن خیلی اسونه ولی وقتی خودت بخوای به این مدل با بقیه برخورد کنی شاید سخت باشه.

* چون برای این سوال جوابی ندارم گفتم شاید بقیه به این مسئله فکر کرده باشن و نظری داشته باشن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 9:46  توسط سرخی خانم 

بعضی اوقات وقتی که درگیر یک ارتباط عاطفی هستی اصلا متوجه نمیشی که چه جوری داره باهات برخورد میشه. حاضری روزهای زیادی رو توی نگرانی و تشویش و ناراحتی بگذرونی فقط برای اینکه چند ساعت کنار اون ادمی که دوستش داری باشی. البته چند ساعتی که همیشه اون تعین میکنه کی و به چه صورت.

در واقع حق انتخاب رو خودت از خودت میگیری. انقدر قاطی احساساتت میشی که اصلا جایی برای هیچ چیز دیگه ای نمیزاری. چشمات رو به روی بدیها میبندی و هر چی خوبی هست رو بزرگتر از اونچه که هست میبینی.

ولی روزی که به هر دلیلی حالا چه از روی عقل چه از روی اجبار اون ارتباط تموم میشه تازه متوجه میشی چقدر ناراحت بودی. چقدر در عذاب بودی. چقدر این مدت خرد شدی و شکستی... ولی خوب یه چیز خیلی خوب هست اینکه بعد از مدتها واقعا متوجه میشی ارامش واقعی چیه. ارامشی بدون هیچ نگرانی بدون هیچ ترس.... اونوقت که تازه متوجه میشی چقدر خوشبختی که دوباره این نعمت رو بدست اوردی که با ارامش بشینی اهنگ گوش کنی کتاب بخونی و هر از چندگاهی از روی خوشبختی به زندگی لبخند بزنی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 8:30  توسط سرخی خانم 

غروب شده. هوا بارونیه و باد میاد. البته بادش سرد نیست خیلی. ولی یه جوری انگار با پوستت شوخی میکنه. نه سرده نه گرم ولی یه جوری احساس خوبی داره.

از کتاب فروشی که میام بیرون تا ماشین تقریبا میدوم واسه اینکه باد رو با شدت بیشتری رو صورتم احساس کنم.

وقتی میشینم تو ماشین احساس میکنم بعضی اوقات انقدر زندگی قشنگ و دوست داشتنی میشه که دلم براش غنج میره..... اونجوری که دلم میخواد محکم بغلش کنم....

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 20:26  توسط سرخی خانم